تقویم
محتويات مرتبط
اخبار > «پله پله تا ملاقات خدا»
 


  چاپ        ارسال به دوست

دانشجوی علوم پزشکی

«پله پله تا ملاقات خدا»

 

سال گذشته بعد از پایان کلاس برای خواندن نماز ظهر و عصربه مسجد دانشگاه آمده بودم وقتی،  وارد مسجد شدم خیلی به حال بچه هایی که معتکف بودند غبطه خوردم . در حالی که بغضی گلویم را می فشرد و از کم سعادتی خودم دلم گرفته بود در همان روز از خدای مهربان با تمام وجود خواستم که سال آینده این سعادت را نصیب من هم بکند. حتی این خواسته را در جایی مکتوب کردم و باقی را به خودش(پروردگار سمیع) سپردم.

بالاخره سال 93 هم شد و یک ماه به اعتکاف مانده بود که در جدول برنامه هایم در نظر داشتم که هر چه زودتر در یکی از مساجد برای اعتکاف ثبت نام کنم. خلاصه بگویم که یکسری وقایعی اتفاق افتاد که قسمتم مسجد النبی(ص) شد. سرانجام روز موعود فرا رسید. حس خوبی داشتم وبا وجود خستگی ای که از دانشگاه برایم مانده بود مشتاق برای رفتن بودم .

از اینجا به بعد دیگر می خواهم از حس قشنگی که در این روزها که مثل برق و باد گذشت بگویم.از شب اولی می گویم که فکر می کردم کسی را در آن جا نمی شناسم واین اصلا برایم مهم نبود. ولی با این وجود از اینکه بچه های ترم های دیگر را می دیدم خیلی خوشحال شدم. بچه هایی بودند از جنس نور و صفا.اصلا یکی از چیزهایی که نصیبم شدآشنایی با این بچه های بامعرفت بود که دلشان مثل دریا بود و چقدر از همنشینی با آن ها لذت بردم.

شب اول که رسیدیم دو سه باری جایمان را تغییر دادیم یعنی از طبقه بالا به پایین واز پایین به بالا، بالاخره در طبقه ی بالا مستقر شدیم.مقداری دعا خواندیم و خوابیدیم و حدود ساعت سه برای نماز شب وسحری بیدار شدیم. بعد از سحری هم  نمازخواندیم و دعای صباح وکمی خلوت و مناجات با خدا. بعد از کمی استراحت شروع به خواندن قرآن و دعاهایی کردیم. نماز ظهر هم برگزار شد و خواندن نماز جماعت با خیل معتکفین چه لذتی داشت. بعد از ظهر هم سخنرانی بسیار خوبی صورت گرفت. البته علاوه بر آن در جمع خانم ها، طبقه ای تشکیل شد برای صحبت در موردمسائل مختلف.واقعا حظ می بردم. اصلا در این روز ها با هیچ کسی تماس تلفنی برقرار نکردم چون فکر می کردم که این کار مرا از دایره ای که مدت ها بود من دنبالش بودم جدا می ساخت.روز چهار شنبه نیز به همین منوال گذشت اما شبش که وفات حضرت زینب(س) بود عزاداری باشکوهی برگزار شد. روزپنج شنبه هم بعد از نماز از صبح و خواندن زیارت امین الله کمی استراحت کرده و ساعت ده شروع به خواندن دعا و قرآن و...کردیم ودر آن لحظات فکر می کردم دقایق عجله دارند که زودتر تمام شوند ومن فکر می کردم که فرصت در حال از دست رفتن است و من بیقرار از دوری یار.

آخر از این خلوت ها کم تر برای کسی پیش می آید

گاهی حتی وقتی کسی دورمان نیست ولی باز هم سخت است که خلوت کنیم.و چه قدر در این لحظات که خاطرات روز های سپری شده و دقایقی که شاید بهتر هم می توانستم از آن بهره ببرم وحسرتی بر دلم مانده که چرا و چرا و چرااین روزها این قدر سریع گذشت و من حواسم نبود.

خدایا ممنون که لطفت را شامل حالم کردی

ودر پایان...

از همه ی عزیزانی که پذیزایی کردند و دوستان عزیزم که در این قدر خوب بودند بسیار سپاسگزارم.

الهی شکر

فاطمه محمودی


٠٩:٠٢ - چهارشنبه ٧ خرداد ١٣٩٣    /    عدد : ٣٧١٠٤٨    /    تعداد نمایش : ٥٢٤


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




عنوان